نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 5015 تاریخ انتشار: ۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۰
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

تقدیم به جانبازان سرافراز وطنم…من اسیرم…کوه صبرم…شیر دربند و کمندم

چند گاهی است که یک سلسله گفتگوی شفاف و خواندنی در مورد “نقش نفت در جنگ تحمیلی و دفاع مقدس”  را با راهنمایی و همکاری برادر عزیزم مهندس مراد کمالی جانباز و رزمنده ی دلاور دفاع مقدس آغاز کرده ایم و در این مدت با هر فرمانده و سردار دفاع مقدس که گفتگو کرده ام […]

جانباز

چند گاهی است که یک سلسله گفتگوی شفاف و خواندنی در مورد “نقش نفت در جنگ تحمیلی و دفاع مقدس”  را با راهنمایی و همکاری برادر عزیزم مهندس مراد کمالی جانباز و رزمنده ی دلاور دفاع مقدس آغاز کرده ایم و در این مدت با هر فرمانده و سردار دفاع مقدس که گفتگو کرده ام با انسان هایی متفاوت و کمیاب روبرو می شدم…

باورتان نمی شود که چه میکشند…فرماندهان شجاع و دلاور جنگ…که حالا هرکدام با کوهی از مشکلات و درد در گوشه ای از این شهر بی صدا و بی ادعا و البته به سختی گذران زندگی میکنند…هرکدام از این فرماندهان صدها زخم و ترکش در بدن دارند و وقتی از مشکلات درمانی و مالی خود می گویند شرم و حیّا را می شود در چهره های مظلوم اما مغرور آنها دید…و من به چشم خویش شیرانی را دیدم که دنیا برایشان قفسی تنگ است…و روح پر فتوح شان بر تمام مادیات و دلبستگی های دنیا خندیده است…

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

امروز در ادامه ی همان برنامه…به سراغ جانباز عزیز و بزرگواری رفتم که در جنگ تحمیلی قطع نخاع شده و سالهاست بار قامت سترگ و رعنایش را با ویلچر سرد تقسیم کرده است…خانه اش ساده اما با صفاست…خودش به شوخی میگوید:در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست…خیلی جدی شرط میکند که هیچ عکس و نامی از او نباید بیاورم…! چون نمیخواهد کسی بر او ترحم یا دلسوزی کند!

بعد از صرف چای و قبول شرط هایش؛  آلبوم عکس هایش را می آورد

اولین تصویری که جلب توجه میکند جوانی خوش چهره؛ بلندقامت و ورزیده است که در کنار همرزمان بعضا شهیدش ؛آرپی جی هفت بر روی شانه هایش حقیر مینماید…یک لحظه وضعیت حال حاضرش را با مرد درون تصاویر مقایسه میکنم…خجالت میکشم که در چشمان نافذش نگاه کنم شاید از نگاه متعجبم روحیه اش تضعیف شود…آخر آن جوان رعنا و تنومند کجا؟! و این تکه گوشت بی جان و کم رمق روی ویلچر کجا؟!

روزگار با تو چه کرده بزرگمرد…تیر کین کدام بعثی ؟ هموطن پهلوان و رشیدم را به این روز انداخته است؟

با صدایش به خودم می آیم…

از همرزمان شهیدش می گوید…

از هور و مجنون و فاو می گوید…از شجاعت و صفای بچه های گردان میگوید…از همرزمی که در آرزوی در آغوش کشیدن نوزاد چند روزه اش شهید شد

از شبهای عملیات می گوید و مناجات های خاضعانه و اخلاص و صمیمیتی که بین بچه ها بود…

و از بعد از مجروحیت و دردهای بیشمارش می گوید…که شبها چند برابر میشوند! از لحظه ای که ترکش کین در نخاعش نشست و دیگر نتوانست سر پاهایش بایستد..از نبود امکانات درمانی میگوید و کمبود و گرانی دارو…از مشکلات مالی میگوید…و از حقوق بنیاد جانبازان که کفایت حتی پرداخت کرایه خانه اش را هم نمی دهد

از فداکاری های همسرش که می گوید یک قطره اشک روی گونه های مردانه اش سر می خورد…خیلی سخت است برای مرد..آن هم مردان شجاع جبهه و جنگ که حتی در سخت ترین شرایط هم کارهای شخصی شان را حتی نزدیک ترین افراد خانواده شان انجام دهند…از حس ناتوانی جسمی که آزارش می دهد و صدایش شبیه ناله می شود…

از تنها دخترش میگوید که با هزار بدبختی و نامه ی بنیاد و…در یکی از ادارات دولتی بصورت پیمانکاری مشغول شده است و طعنه های همکاران دختر در مورد پارتی بازی..!و سوء استفاده ی خانواده ی جانبازان و شهدا…؟!

آخر خوش انصاف ها کدام یک از ما حاضریم که به ازای تمام پول ها و طلاهای دنیا…هر دو پای خود را…نه حتی یک انگشت خود را تقدیم کنیم..!

اگر حتی یک شغل آبرومند سهم فرزندان محروم و جفا دیده ی شهدا و جانبازان  نیست؟!پس سهم کیست؟!

باز هم تکرار میکند که اجازه ندارم که نام و تصویرش را بزنم…او جانبازی شریف و کوهی پرغرور است…او اکنون پا ندارد اما شرافت و عزت نفسی دارد که هیچ کدام از آنها که پا دارند و پول دارند و…ندارند

حتی در کشورهای لاییک و اروپایی هم با اینکه سالها از جنگ جهانی اول و دوم می گذرد اما هرساله به یاد رزمندگان خود و سربازان خود در جنگ یادبود میگیرند و ادای احترام میکنند…

اما ما با قهرمانان خود چه میکنیم ؟\شهدا رفتند و تنها یادگاران آنها همین جانبازان و ایثارگران هستند

آیا در معابر شهری؛وسایل نقلیه عمومی؛در پارکها؛در اماکن تفریحی هیچ سهمی از بودجه های میلیاردی شهرداری ها برای این قشر شریف و فداکار که آسایش و رفاه و امنیت فعلی مان را مدیون آنان هستیم در نظر گرفته ایم؟

آیا اگر تمام شغل ها؛پست ها و حتی ثروت دنیا را به فرزند شهید و جانبازی بدهیم جای خالی محبت و سلامتی و…او را پر کرده ایم؟!

آیا به درستی و به حد کمال به این عزیزان را که جوانی و سلامتی خود را فدای ما کرده اند پرداخته ایم؟!

ما اهالی رسانه باید که این عزیزان و انتقال مشکلات شان را در اولویت قرار داده و بیشتر انعکاس دهیم شاید که بتوانیم این عزیزان را ذره ای در رسیدن به آرامش و رفاه بیشتر کمک کنیم

از جانباز عزیز و این کوه سربلند ایثار و اسوه ی فداکاری و وطن دوستی خداحافظی میکنم به خانه که می رسم با هربار گوش دادن مکالمه ی ضبط شده ی فیمابین اشک به چشمانم می آید…از وقتی به گفتگو با جانبازان این فرشته های بی بدیل آسمانی می روم…مرتبا” قفسه ی سینه ام تیر می کشد

بسیاری از صحبت ها و درددل های او غیر قابل نگارش و انعکاس است…

و به رسم رازداری آنها را از ریکوردرم حذف میکنم

چشمم از دیدن و قلمم از نوشتن باز مانده است…

از جنس کدام کوه هستی ای مرد؟ کدام درد سنگدل دلش می آید که خاطر تورا که شیر شرزه ی میدان نبرد بودی بیازارد…

کدام زخم زبان ناآگاهی و کژ اندیشی دل نازنین تو و فرزند مظلومت را می فشارد؟

کدام شعر را تقدیم تو کنم که لیاقت وجود نازنین تو را داشته باشد؟

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جستجو نکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن…

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن…

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن…

راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن…

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن…

اهواز نو/بابک طهماسبی

پای این نوشته را سه قطره اشک و قلمی که درد میکند! امضا کرده است/٢٠دیماه ٩۵

 

برچسب ها: ,
ارسال دیدگاه