نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 15648 تاریخ انتشار: ۲۲ / ۰۴ / ۱۳۹۷ - ۱۸:۴۵
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

من و دردهايم… درد من يا درد رفيق؟! كدام غيرقابل تحمل تَر است؟

🔴 من و دردهايم… درد من يا درد رفيق؟! كدام غيرقابل تحمل تَر است؟ 🖍به قلم#بابك_طهماسبي    🔺صداي مربي هنوز تو گوشم مي پيچه… 👊بچرخ روي پاي چپ و با تمام وجود بزن زير چانه ي حريف… برو حالت شنا…با يك برو پايين و با دو بيا بالا در باشگاه بوكس روزهاي معمولي كه مبارزه […]

🔴 من و دردهايم… درد من يا درد رفيق؟!

كدام غيرقابل تحمل تَر است؟

  • 🖍به قلم#بابك_طهماسبي 

 

🔺صداي مربي هنوز تو گوشم مي پيچه…

👊بچرخ روي پاي چپ و با تمام وجود بزن زير چانه ي حريف…

برو حالت شنا…با يك برو پايين و با دو بيا بالا

در باشگاه بوكس روزهاي معمولي كه مبارزه نبود و فقط لي لي ونرمش و شادو(زدن سايه)همه ميومدن و باشگاه حسابي شلوغ بود اما روزهاي ٤ شنبه كه مبارزه بود و خطر شكستن دماغ و گونه و پارگي لب…تعداد بچه هايي كه ميومدن به تعداد انگشتان دست هم نمي رسيد

البته از اون پهلون ننه هاي خونگي كه من مي ديدم بعيد نبود توي سايه كار كردن هم از مشت حريف فرضي ناك أوت بشن!

روز اول كه توي مبارزه يه مشت سنگين مستقيم خورد روي دماغم…تا چند ثانيه هرچه تلاش كردم نمي تونستم ببينم

انگار يهويي از روشنايي رفتم تو يه اتاق تاريك!

چشمام باز بود اما همه جا تاريك شده بود!

اون شب دماغم شكست! خيلي درد داشت اما غرور اجازه نداد حتي آخ بگم…! تا صبح از درد نخوابيدم و فردا صبح با دوچشم كبود كه حاصل شكستگي دماغ بود به زور عينك دودي از خونه زدم بيرون…

 

🔺هميشه توي زندگيم اينطوري بودم…هيچ وقت دردهامو  نگفتم به هيچكس!

هميشه فكر ميكنم اگه يه روز بميرم اين حجم درد را كجاي اين جهان پنهان كنم وقتي هيچ موجودي روي كره ي زمين در جريان دردهايم نيست!

🔺سال ها گذشت ما هي بزرگ و بزرگتر شديم و مربي ام بردال(زنده ياد) پير و پيرتر شد…

اهواز كه ديدمش پاركينسون گرفته بود و حالا اون مشت هاي مردونه و سنگين به سختي مي لرزيدند…!

اما صداي مردانه و قاطعش هنوز توي گوشم هست…چشمتو موقع مشت خوردن نبند…و من از اون روز تا به امروز موقع خوردن هيچ مشتي چشمم رو نبستم…از مشت هاي سياسي تا رسانه اي و اجتماعي و…

 

🔺 يادمه اون روزها يه رفيق داشتم كه با هم باشگاه مي رفتيم از اون رفيق هايي كه وقتي كنارش بودي بدون اينكه بگه…و منم منم كنه!

احساس امنيت و آرامش مي كردي

هرچي توي زندگي شخصيش آرام و كم حرف بود توي رينگ يه ببر غيرقابل كنترل بود و همه توي باشگاه ازش حساب مي بردن…و من بدون اينكه بگم هميشه از لحظاتي كه عليرغم دستور داور حتي! حريف رو زير ضرباتش له مي كرد لذت مي بردم

اين سبك خودمم بود و عليرغم اينكه بيرون از كش هاي رينگ به گنجشك ها غذا مي دادم! و شاعر بودم و غزل مي سرودم

اما توي رينگ…دوست داشتم اسم اون موجودي رو كه “رقيب” اسمش بود رو از روي كره ي خاكي پاك كنم

 

🔺بيچاره مربي هام! چقدر تنبيه ام كردند و سرم فرياد زدند كه اين فقط يه مسابقه هست و نبايد اينطور خصمانه به حريفانت بتازي!

اما من يه بوكسور پارادوكسيكال بودم و نمي فهميدم اون آدمي كه به خودش اجازه داده! و دستكش به دست كرده و به مبارزه با من برخواسته رو چرا بايد ترحم كنم و زير ضرباتم خورد و خاكشير نكنم(بين خودمون باشه همين الان هم دليلش رو هنوز نفهميدم!)

🔺من و دوستم همه رو مي زديم و هميشه حريفان رو با سرو صورت زخمي و دلخور از اين همه بي رحمي ما …به خونه روانه مي كرديم

خدا مي دونه كه وقتي دو بار حتي دندونم شكست توي باشگاه هم حتي آخ نگفتم! حتي وقتي بار دوم دندونم توي دهنم خورد شد و دو هفته با ني غذا مي خوردم هم نگذاشتم كسي درد رو توي چهره ام ببينه

🔺عصرها با دوستم مي رفتيم مال كريم(يكي از محله هاي قديمي مسجدسليمان) روبروي مين آفيس… پاي راه پله هايي كه تا بالاي تپه امتداد داشتند و هربار همديگه رو سوار گردن مي كرديم و از پله ها تند و تند  بالا مي دويديم..ما مي خواستيم همه ي دنيا و نداري ها و تنهايي هاي دنياي دون رو زير ضربات سنگين مشت هامون بگيريم… و خورد كنيم!

آخه كي؟ مي تونست مارو بزنه؟

🔺سال ها گذشت و ما دوتا كماكان شاخ بوكس باشگاهي و گاهي هم بوكس خيابوني بوديم…

تا يك روز يه بوكسور آباداني كه تيم ملي هم رفته بود اومد باشگاه ما و قرار گذاشت كه فردا مبارزه كنيم

اما فرداي اون روز توي وزن كشي چون وزنش از من سنگين تَر بود دوستم از مربي خواست كه اجازه بده اون با حريف قدر آباداني مبارزه كنه…

 

🔺 مبارزه شروع شد و بعد از زِد و خوردي سنگين حريف حرفه اي با ضربه اي سنگين بر فك دوستم…اونو براي اولين بار نقش زمين كرد…دادم به آسمون بلند شد

دوستم ديگه نتونست ادامه بده و حريف سرمست ازين پيروزي جولان مي داد

براي اولين بار اشكم دراومد و هرچي سعي كردم خودمو كنترل كنم نتونستم…باورم نمي شد به همين راحتي شكست خورده بوديم و حريف فرياد شادي مي كشيد

با سرعت دويدم كه از كش هاي لعنتي رينگ عبور كنم و حق اون…رو كف دستش بذارم اما نذاشتن و چند نفري مهارم كردند و مربي به سرعت اونو از درب پشتي باشگاه به نوعي فراري داد و سر من داد زِد كه “ظرفيت شكست رو داشته باش!”

اما من حقيقتا اصلا ظرفيت شكست رو نداشتم اونم شكست دوست عزيزم رو…كه مي دونستم با چه بدبختي خرج تمرينش رو درمياره…

 

🔺 اون شب يكي از بدترين شب هاي عمرم بود من نمي توانستم شكست دوستم رو ببينم و كاري نكنم

از فرداي اون روز توي باشگاه با بوكسور آباداني صحبت نمي كرديم

فك دوستم هم بدطوري ضربه خورده بود…توي مدت آسيب ديدگي؛ دوستم ٧ كيلو وزن كرد و من ٩ كيلو!

دوستم از شدت شكستگي فك و من از  ناراحتي  ديدن اون…!

هر روز در سكوتي سنگين تمرين مي كرديم

ديگه از اون همه شور و شوق خبري نبود

تو باشگاه حس مي كردم در و ديوار بهمون دهن كجي مي كنند و ديگه نمي تونستيم تحمل كنيم…

يه شب سرد زمستوني تصميم مون رو گرفتيم..

و اخر شب بعد از تمرين بيرون از باشگاه بوكسور آباداني رو دو نفري گير آورديم و تا خورد دو نفري كتكش زديم همون شب با اينكه زمين خورده بود اما سه تا ضربه روي فكش زدم تا دلم خنك شد..!

فرداي اون روز مربي ديگه ما رو باشگاه راه نداد..!

و به سختي من و دوستم رو به باد انتقاد گرفت كه

حركت شما جوانمردانه نبوده و..

 

🔺 ولي ما اعتقاد داشتيم كه هركس ما رو زده بايد بزنيمش…!

و اينكه اگه اون آدم دنبال پهلوان بازي و مبارزه جوانمردانه بود؟!

بهتر بود كه بره زورخانه ثبت نام كنه! يا بره كشتي پهلواني و چوخه! به جاي بوكس!

🔺از اون روزها سالها مي گذره و باز فكر هواي اون شب زمستوني و بارون و فلكه باشگاه مركزي …

من ياد گرفتم هيچ مشتي رو بي جواب نذارم…علي الخصوص كه اون مشت لعنتي به سمت دوستم پرتاب شده باشه…

“بوكسورها تا دم مرگ هم به دماغ پهن حريفان مي انديشند…” اينو محمدعلي مي گفت…

و هاليفيلد جايي گفته بود ما بوكسورها شجاع هستيم؛قلدر هستيم اما “قديس” نيستيم

و جواب يك مشت را با يك رگبار مشت خواهيم داد…

 

https://t.me/goftemanenaft

ارسال دیدگاه

logo-samandehi