نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 1208 تاریخ انتشار: ۱۲ / ۰۴ / ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۲
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

گزارشی از کارگران کرد در اهواز…مهمانان شریفی که عزیز داشته نمی شوند..!

کردها از شریف ترین و غیورترین اقوام ایران هستند و وقتی کلمه ی کرد بر زبان جاری می شود…ناخودآگاه هیبت پهلوانی؛سبیل های مردانه ی پرجذبه و سینه ی فراخ و ستبر هموطنان کرد در ذهن تداعی می شود…کردها که از قدیمی ترین و اصیل ترین اقوام ایران زمین می باشند به مردانگی؛وفای به عهد و […]

کردها از شریف ترین و غیورترین اقوام ایران هستند و وقتی کلمه ی کرد بر زبان جاری می شود…ناخودآگاه هیبت پهلوانی؛سبیل های مردانه ی پرجذبه و سینه ی فراخ و ستبر هموطنان کرد در ذهن تداعی می شود…کردها که از قدیمی ترین و اصیل ترین اقوام ایران زمین می باشند به مردانگی؛وفای به عهد و پیمان و رسم و آیین پهلوانی شهرت دارند و البته به مهمان نوازی…

اما نبود کار و شغل در استان های کردنشین سبب محرومیت و مهاجرت این هموطنان غیور و عزیز به استان های دیگر گردیده است

و به خوزستان و بخصوص اهواز در سالهای گذشته کردهای فراوانی مهاجرت کرده اند که اکثرا از اقشار محروم و زحمتکش کارگر می باشند و حضور این اقوام شریف هموطن ما را بر آن داشت تا گزارشی از این عزیزان تهیه کنیم…شاید تسکینی باشد بر دردهای این مردم شریف و صاحبان اصلی این مرز و بوم…

برای پیدا کردن کارگران شریف کرد کافی است که به  چهارراه آبادان مراجعه کنیم…جمع شلوغ و صمیمی آنان را می بینم که گوشه ی چمن میدان نشسته اند و منتظر رزق و روزی حلال…که شاید ماشینی از راه برسد و آنان را برای کار ساختمانی یا اسباب کشی ببرد…به اولین نفر آنها مراجعه می کنم از شلوار کردی گشاد و ظاهر مردانه اما جوانش می شود فهمید که سن زیادی ندارد خود را ناصر معرفی میکند و میگوید که متأهل است و دختری٢ساله به اسم جیران دارد…از کسب و کارش می پرسم می گوید که کارگری ساختمان کار می کند و درآمدش بد نبوده است اما با از رونق افتادن کار ساخت و ساز به ندرت کاری پیدا میکند و می گوید که ماههاست که تنها دخترش را ندیده است و نمی خواهد که با دست خالی و شرمندگی به کرمانشاه مراجعه کند

نفر بعدی محمد نام دارد سنی حدود۴۵سال دارد و می گوید که هرکار و کارگری که باشد حاضر است انجام بدهد..و کار را عار تمی داند او هم ٢فرزند دارد که عکس های آنها را در کیف جیبی اش دارد و به من نشان می دهد…٢دختر نوجوان زیبای در عکس لبخندی معصومانه بر لب دارند…شاید هنوز تلخی روزگار و فقر لبخندشان ر به زهرخند تبدیل نکرده است…محمد از بی کسی و غربت دل پرخونی دارد و حرفهایش گویا مرثیه ی غم به دلم می سراید…از برخوردهای تند بعضی صاحب کاران و عدم پرداخت به موقع حقوق شان توسط بعضی از ساختمان سازان می گوید و اینکه کاش در کردستان اینقدر کار بود تا اواره ی دیار قربت نشوند…از طاق بستان؛سراب نیلوفر و بیستون می گوید…

به سراغ جوانی می روم که بسیار تکیده و افسرده به نظر می رسد..نام خود را نمی گوید اما آرام می گوید که اعتیاد پیدا کرده است! با اندوه می گوید که بعد از مرگ پدر به امید سروسامان دادن خانواده ی پرجمعیت شان به خوزستان امده و دوری از خانواده و سختی های کار…حمالی و باربری…و همخانگی با دوستان ناباب اورا به اعتیاد کشانده است…! و وقتی از خواهر و برادرهایش می گوید که چشم انتظار اویند تا برود و …اشکی از گوشه ی چشمم فرو می غلطد…چشمان من هم به رسم همدردی با هموطنانم دردکشیده ام با او همراهی می کند…کاش می توانستم برای مردمم کاری بکنم…

از وقتی برای تهیه ی گزارش هایم شخصا به مردم مراجعه می کنم خودم را درباره ی خواست ها و آرزوهای کوچک این جماعت قانع و نجیب ناتوان ترین می بینم…چگونه می توان درد  و رنج مردم زحمتکش هموطن را دید و بی تفاوت ماند..!؟

چگونه می شود که اشک و دلتنگی جوان کرد مغرور اما له شده زیر بار فقر و غربت را دید و با چشمان درشت اما بی فروغ مردانه اش هم پیاله نشد..!

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی…علاجش آتش است

به سراغ پیرترین عضو جمع می روم هژیرنام دارد حدودا پنجاه و چند سال دارد..و سربند کردی و لباس کردی به تن دارد…می گوید که در کردستان شغل و کار حسابی نیست و مردم کرد برای گذران زندگی یا مجبور به قاچاق کالا از سلیمانیه عراق و آنسوی مرزها هستند و یا مجبور به مهاجرت به استانهای دیگر…و کارهایی مانند بارکشی؛حمالی و مشاغل سخت بدنی و فیزیکی…از رنج کردها می گوید..از اینکه ارزو دارد به جای این هوای گرم؛ هوای دلنشین بانه را استنشاق کند..از دختر دم بخت بی جهازش می گوید و از پسر جوانش که به جرم قاچاق لوازم خانگی چند سالی ست که در حبس است…او می گوید البته جوانان کرد بسیار با استعداد و نخبه هستند و اگر از لحاظ مالی تامین باشند می توانند ادامه تحصیل داده و به مشاغل بالا دست یابند از حرفهایش مشخص است که باسواد است…از سوادش می پرسم…میگوید که دیپلم طبیعی نظام قدیم دارد…و اگر مشکلات مالی و معیشتی خانواده اش اجازه می داد عاشق مطالعه و کتاب خواندن است

از تعداد کارگران کرد در اهواز می پرسم آمار دقیقی ندارد..اما می گوید که او طی این سالها چند صد نفری از همتبارانش را در اهواز دیده است.که در سالهای اخیر بسیاری از آنان را دیده که به دام اعتیاد افتاده اند و می گوید:جوانترها تاب غربت و دوری از خانواده؛کارهای سنگین و علی الخصوص اهانت ها و حق خوری هایی که غرور و شخصیت شان را نشانه می رود را ندارند و در مقاطعی وا می دهند و متاسفانه از چاله به چاه میفتند!

بعد از اتمام سخنان هژیر به چهره ی آن جمع دقیق تر نگاه می کنم…حداقل چندین نفر از چهره های خموده و درهم چند نفر از آنها که افسردگی از آن می بارید مشخص بود که به اعتیاد دچارند..!گلهای جوان و نهال های سبزی که در بهار پژمرده می شدند..!

میخواهم برای تکمیل گزارشم از آنها عکسی به یادگار بگیرم…اما در قاب دوربینم چنان تصویری از فقر و فلاکت شمل می گیرد..!که ترجیح می دهم در چشم مخاطبانم ” کرد”تصویری از مردی تنومند و رشید سوار بر اسبی سرکش باشد…و یا شیرزنی زیبا و جسور که با چشمان نافذ و گیرای خود دل از پهنای تاریخ می رباید..پس عکسی نمی گیرم!از آنها خداحافظی می کنم و به سمت ۴راه زند می روم تجمع زیادی از بچه های کرد را می بینم که لبه ی جدول خیابان به انتظار نشسته اند…

به یکی از آنها سلام می کنم دست میدهم وهم کلام می شوم…از دستان زمخت و پر از تاولش  نفیر رنج می آید..!

می گوید که سی سال  دارد و کار اسباب کشی می کند…از کمرش می گوید که چند ماه قبل یخچالی سنگین حین حمل بر آن افتاده و آسیب دیده است ولی با وجود درد نفسگیرش مجبور است که کار کند…وقتی از زن و فرزندانش که ٨ماه است آنها را ندیده است  می گوید قامت مردانه اش انگار مچاله می شود…عشق لایزال و سرکش یک مرد دلیر کرد به خانواده اش را از واژگان عمیقش  می شود احساس کرد

از آرزوهای کوچکش می گوید که آرزو دارد که یک تاکسی داشته باشد تا در شهر خودشان بماند و کنار خانواده اش لقمه ی بخور نمیری دربیاورد و زندگی کند…اما تمام درآمدش را برای حانواده اش می فرستد و کار؛ چون همیشه و دائم نیست…و بهمین خاطر تابحال نتوانسته است پولی پس انداز کند..!

با کارگر بعدی سلام و احوالپرسی می کنم…و هنوز صحبتم را شروع نکرده ام که نیسان آبی رنگی که یک نفر جلوی آن نشسته بود…فریاد می زند : کارگر…کارگر…و صد متر جلوتر می ایستد..

و کارگران منتظر که شاید چند روزی ست که کاری نداشته و دشتی نکرده اند…سراسیمه و دوان دوان به سمت نیسان آبی می دوند…گرد و خاکی از دویدن دست جمعی کارگران بر سر و صورتم می نشیند..! ناخودآگاه غمی سنگین به اندازه ی مظلومیت و محرومیت مردمم بر دلم می نشیند…خداوندا مگر مردم ما چه می خواهند…لقمه ای نان آبرومند…خانواده ای ساده و صمیمی و کلبه ای کوچک و مختصر که متعلق به خودشان باشد و چند گلدان یاس و و رازقی…خداوندا به مردم “کشور آفتاب و آب و آیینه” شادی؛امنیت خاطر؛آرامش و آبرومندی عطا بفرما

قصه ی ما به سر رسید…کلاغ قصه ام   اما…تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل…

تیرماه٩۵/بابک طهماسبی

 

 

دیدگاه کاربرانکل نظرات :2
  • فراز

    تاریخ : ۱۲ - تیر - ۱۳۹۵

    باعرض سلام واحترام خدمت برادرگرامی
    جناب آقای بابک طهماسبی
    از زحمات بی دریغ حضرتعالی
    و ارائهء این مطالب
    که باعث دلگرمی و خوشحالی تمامی مردم میشود
    بسیار بسیار سپاسگزارم
    امیدست که درسایهء لطف خداوند
    سلامت ، شاد و تندرست باشید…
    ارادتمندشما
    فرازهندیجانی


    پاسخ

  • فراز

    تاریخ : ۱۲ - تیر - ۱۳۹۵

    درود خداوند برتمامی کسانی که
    به فکر مشکلات مردم و راه حلی برای رفع آنها هستند…


    پاسخ

ارسال دیدگاه

logo-samandehi