نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 2013 تاریخ انتشار: ۰۳ / ۰۶ / ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۶
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

گزارشی از رانندگان خطی در جاده ی مرگ…شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی…. جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی…

بالاتر از میدان شهید بندر(۴شیر)که می روی ترمینالی را میبینی که به ترمینال اهواز-مسجدسلیمان شهرت دارد رانندگان پر جنب و جوش و بعضا جوان سعی دارند که هرچه زودتر مسافران خود را تکمیل کرده و حرکت کنند…به سراغ اولین راننده می روم ایمان نام دارد جوان هست و میگوید که با ماشین به عنوان راننده […]

image image

بالاتر از میدان شهید بندر(۴شیر)که می روی ترمینالی را میبینی که به ترمینال اهواز-مسجدسلیمان شهرت دارد رانندگان پر جنب و جوش و بعضا جوان سعی دارند که هرچه زودتر مسافران خود را تکمیل کرده و حرکت کنند…به سراغ اولین راننده می روم ایمان نام دارد جوان هست و میگوید که با ماشین به عنوان راننده کار میکند و متعلق به خودش نیست…از وضعیت کار می پرسم می گوید که باید روزانه حداقل۶ کله(هر رفت یا برگشت یک کله حساب می شود)برود و بیاید تا بتواند مبلغی که کفاف هزینه های زندگی را می دهد را دربیاورد…از جاده از او می پرسم آهی میکشد و می گوید…این جاده که دیگر نیاز به توضیح ندارد و ما عادت کرده ایم که هرچند روز یکبار؛همکاری را از دست بدهیم یا در مسیر شاهد تصادفی هولناک باشیم…از پرخطر بودن و بی کیفیت بودن جاده می گوید و اینکه هرصبح که میخواهد بیرون بیاید از خانه…تک دختر٢ساله اش را می بوسد..چون شاید هرگز برنگردد!

به سراغ فرزاد می روم که از قدیمی ترین راننده های خط هست او هم در مورد جاده می گوید که سالهاست که وعده ی دو باند کردن جاده را داده اند اما این جاده کماکان قربانی میگیرد…

به سراغ عبدالله می روم که دستش را نشانم میدهد که دارای پلاتین هست و می گوید که زمستان قبل به علت لغزنده بودن و عدم کیفیت جاده…ماشینش چپه شده و ٢نفر از اعضای خانواده اش مرده اند و خودش نیز با بدنی پر از پلاتین مجبور به بازگشت به جاده ی قتلگاه است!

همگی گلایه مندند…همگی غصه دارند…و مجبورند به طی طریق در مسیر مرگ…در شهری که شدت بیکاری جوانان را افسرده و سر هر کوچه را مزین به حجله های مرگ کرده است…به غیر از مسافرکشی و رانندگی چکار باید کرد؟!

میگویند شنیده اند که استاندار جدید جوان و دلسوز است…میگویند شنیده ایم که او خود نیز اهل درد است…آمده است تا تغییرات اساسی کند و استان را از دست مدیرانی که خود بر برج عاج لمیده اند و نسبت به مردمی که اینگونه داغدار میشوند بی تفاوتند..!نجات دهد

از من میخواهند که صدای شان را به گوش مسئولین برسانم

از شهری بگویم که بخاطر مشکلات راه…به بن بست تبدیل شده است…!از درد بگویم..از فقر…از شهری که راه هایش به راه شوسه شبیه شده اند! از جاده ای که سالهاست رنگ بازدید مدیرکل به خود ندیده است!!!

آنقدر می گویند و می گویند که قلبم بدرد می آید…دلم از غصه خون می شود آخر راننده ای که عکس پسر خودسالش را با تسبیح به آیینه ی جلو ماشین آویز کرده است…چه گناهی کرده است؟! و کودکانی که هرماهه در اثر بی تدبیری ها یتیم میشوند

آیا شهری که اینهمه سرمایه از منابعش به کشور تزریق شده است حق داشتن یک جاده ی اتوبان سالم و بی خطر را ندارد…؟

ما بچه های شهر غم زده..شهر آتش های جاویدان و امروز شهر جاده ی مرگ…همه ی هم استانی ها را به کمک و یاری میطلبیم و از همه ی عزیزان میخواهم که تصاویر دردناک اتفاقات جاده ی مرگ را که بیانگر محرومیت و مظلومیت مردم شریف و دردکشیده ی شهرم است را به شماره ی ٠٩١٢۴١٩۵٨١٨/بابک طهماسبی از طریق واتس آپ یا تلگرام ارسال نمایند تا با تهیه ی کلیپی واقعی و تقدیم آن به استاندار محترم و وزیر محترم راه و شهرسازی خواهان برکناری مدیران نالایق و نیز سروسامان دادن به وضعیت جاده و راه شهرهای استان بویژه مسجدسلیمان باشیم

در ادامه شعری زیبا و تاجیکی که بیانگر وضع فعلی و حال امروز مردم شهر مظلومم مسجدسلیمان است را به شهر غمزده ام و هم استانی های دلسوز و خونگرمم تقدیم می نمایم…

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی…

کوچ کردن دسته دسته آشنایان، عندلیبان

باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد…!

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد!

عاشق از آوازه دیدار می ترسد

پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد!

“شه سوار از جاده هموار می ترسد…!”

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

ساعتها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت…

آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت..!

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد…!!!

شهریور٩۵/بابک طهماسبی

ارسال دیدگاه