نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 1010 تاریخ انتشار: ۲۷ / ۰۳ / ۱۳۹۵ - ۱:۳۹
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

کابوس های یک نویسنده….

هوا گرگ ومیش است…از آن هواهایی که تشخیص دوست و دشمن در آن سخت است…غرش صدایی مرموز و ترسناک مرا در جای خود منکوب میکند: های نویسنده…قلم عاریه ات را به چند؟! می فروشی! از شنیدن صدا تمام عضلاتم قفل می شود…قلمم را دوست دارم و با او خوشم…و بی نیاز و سیر از نان […]

هوا گرگ ومیش است…از آن هواهایی که تشخیص دوست و دشمن در آن سخت است…غرش صدایی مرموز و ترسناک مرا در جای خود منکوب میکند: های نویسنده…قلم عاریه ات را به چند؟! می فروشی!

از شنیدن صدا تمام عضلاتم قفل می شود…قلمم را دوست دارم و با او خوشم…و بی نیاز و سیر از نان و آبم…قلمم را محکم در مشت گره کرده ام میفشارم!

سعی میکنم با تمام وجود فریاد بزنم…”قلمم را به تکه ای نان و صندلی شکسته ای نمی فروشم

کسی از ته کوچه ی مه آلود با عینکی طبی و گرد و پیرهن آستین کوتاه مشکی در حالی که قلیانی در دست دارد پدیدار میشود…عده ای همراه اویند که اورا دکتر صدا می زنند..!ولی او هیچ شبیه دکترها نیست؟!کلاه چپی به سبک لورکا به سر دارد…باد کلاهش را برمی دارد…چقدر چهره اش آشناست؟!

گمان کنم همین دکتر بود که دیشب هم موی پسر همسایه را اصلاح کرد! و هم او را ختنه کرد؟!

یادم می آید که دندان عقلم مدتهاست که افتاده است…راستی بلد هست؟ از استخوان؟! دندان هم درست کند؟!

نزدیک می روم و از همراهانش سوال میکنم…دکتر علاوه بر ختنه دندان هم بلد است بسازد؟!

مرد همراهش ریشخندی می زند و می گوید نه! او فقط بلد است برای استان حزب بسازد!

حزب؟!!

سوال میکنم چگونه حزبی می سازد؟!درآمد آن از ساز زدن و اصلاح و ختنه کردن برایش بیشتر است؟

همراهانش به یکباره شروع به تعظیم و کرنش به او می کنند و بعضی به خاک میفتند؟!! و با سر اشاره می کنند که این حزب است!!

“دکتر ما این گونه حزب می سازد!!”

حالم بهم می خورد و عق می زنم…! سردم می شود دوست دارم بسرعت بدوم و از آن محیط مشمئز کننده دور شوم!اما پاهایم بشدت داغ است انگار سنگ به پاهایم بسته اند

اما به هر زحمتی هست می دوم…سایه ها مرا تعقیب می کنند نفسم بند می آید…دهانم خشک می شود و احساس تشنگی شدید مرا به میان تاریکی انتهای کوچه می برد…به یک دوراهی می رسم دو سایه با دو جام می بینم…به سمت سایه ی اول می روم خوب که خیره می شوم دکتر را با آن کلاه چپی و عینک گرد و شمایل مخصوص می بینم علاوه بر جام بزرگ شربت؛پاتیلی از پلوی چرب نیز در دست دارد با لبخندی که دندان کرم خورده اش را نمایان می کند فریاد می زند :

“های نویسنده! قلمت به چند می فروشی…؟!

با تمام خستگی و تشنگی عقم می گیرد و بشدت بالا می آروم …صدای قهقهه ی دکتر دلم را ریش میکند تمام لباس هایم کثیف شده است پارچه ای به سمتم پرت می کند…

“بگیر و لباست را تمیز کن!”

خوب به پارچه نگاه می کنم پرچم سه رنگ کشورم است گریه ام می گیرد…سردم هست پرچم را به دوش می گیرم و بر دیده می سایم…

جان تازه ای می گیرم …دکتر و سایه هایش دوباره به سراغم می آیند با تمام وجود به سمت مقابل کوچه فرار می کنم…پاهایم گر می گیرد…تمام تنم مثل کوره داغ شده است تبم از ۴٠درجه گذشته است در انتهای کوچه مردی را می بینم بشدت به سمت او می دوم شاید از من دفاع کند…به مرد می رسم لبخند مهربانی به لب دارد..پشت سر او قایم میشوم…احساس امنیت میکنم اما ناگهان میبینم که مرد پا ندارد…! مو به تنم سیخ می شود…قمقمه ای خاکی رنگ به سمتم میگیرد لبهایم از تشنگی ترک برده است قمقمه ی خاکی بوی بهشت می دهد…آب می نوشم…تمام سایه ها محو میشوند!

مرد مهربان با لبخندی مهربان راه را به من نشان می دهد و به نجوا می گوید…مرد نویسنده روزی از جانبازی بنویس که حزب نمی ساخت…اما غیرت و شرف می ساخت! و با جرعه ی آب قمقمه ی خاکی اش به قصه ی سیاهی و شب و کابوس ها پایان می داد…

برمیگردم مرد را در آغوش می گیرم آغوشم بوی شرف می گیرد پرچم را بر شانه های ستبرش می اندازم و او نیز خشابی تیر ژ٣ برای جوهر قلمم به من هدیه می کند…قلمم سرشار از جوهری با مارک شجاعت و حریت می شود…من و او به سمت نور انتهای کوچه می رویم…صدای اذان بیدارم میکند…”حی علی الفلاح”

بابک طهماسبی/خرداد ٩۵

 

 

 

دیدگاه کاربرانکل نظرات :1
  • ذبیح الله بهرامی

    تاریخ : ۲۷ - خرداد - ۱۳۹۵

    سلام
    نویسنده درمتن داستان از فعل ها خیلی استفاده گرده و از روان بودن داستان کاسته است .
    البته در جامعه نیاز به حزب جهت بیان عقاید افراد و گروه ها وجود داشته و ممکن است کسانی از آن سوء استفاده کنند .


    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه