نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 3410 تاریخ انتشار: ۰۷ / ۰۹ / ۱۳۹۵ - ۹:۵۵
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

قصه ی مجنونی که به شعبه ی دوم رشتیه رفت..!

“قصه ی مجنونی که به شعبه ی دوم رشتیه…رفت!” من سالها بود که دوست داشتم به شعبه ی دوم رشتیه منتقل شوم…عاشق نوشتنی مدام بودم و چرتکه اندازی و دو دو تا چهارتا..! مرا اغنا نمی کرد  دوست داشتم به جایی بروم که شعر باشد و ترانه…صبح ها را با غزل آغاز کنم و شب […]

رشتیه

“قصه ی مجنونی که به شعبه ی دوم رشتیه…رفت!”

من سالها بود که دوست داشتم به شعبه ی دوم رشتیه منتقل شوم…عاشق نوشتنی مدام بودم و چرتکه اندازی و دو دو تا چهارتا..! مرا اغنا نمی کرد  دوست داشتم به جایی بروم که شعر باشد و ترانه…صبح ها را با غزل آغاز کنم و شب ها را با رمان …به اتمام برسانم

و عاقبت با ملاطفت سلطانی به شعبه ی دوم رشتیه رفتم!

اما اندر احوالات شعبه ی دوم رشتیه…!

اینجا همه ی ما گرسنه هستیم اما گاها” برای حفظ ظاهر آروغ های بلند کشدار می زنیم..!(البته با عرض پوزشتتتتتتتتت!)

اینجا از دور همه یل و پهلوانیم…! اما به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که…؟!

اینجا با افتخار از قول های دروغین داده شده به کارگران بی بنیه ی رشتیه که انجام ندادیم…! سخن می رانیم

اما در عمل..! برای اینکه دیده شویم..! یا حتی شنیده شویم…! حال های میلیونی به میرزابنویس هایی که نقاشی هایشان همانند نامه های ملوانان کشتی شکسته ساکن در جزیره …فقط در یک نسخه کشده شده و در بطری گذاشته شده و فقط به دست ما در ساحل رشتیه! رسیده است می دهیم!

اینجا رشتیه است…! من از شعبه ی دوم رشتیه با شما سخن میگویم

اینجا غیرت و تعصب جرمی نابخشودنی ست! اینجا حامیان را نوچه و غلامان درگاه می دانند و اما منتقد و باجگیر را…با تهیه ی بلیط چارتر و انواع و اقسام …میزبان می شویم و در کنارشان در پوست خود نمی گنجیم! و سلفی های غیر قابل انتشار میگیریم!

اینجا بر سر هر دیوار نوشته ایم…”شعبه ی دوم رشتیه تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن شیر معذور است ما در اینجا فقط به خرگوش و روباه نیازمندیم..!”

در رشتیه هر ارباب رجوعی در مورد رشتیه بد بنویسد…اهانت کند..بر سر ما ساکنان رشتیه فریاد بکشد..! قطعا نان بیشتری به سفره می برد..!

و اما مدتی است که به جرم تیزبینی  چشمانم را با دستمالی سیاه بسته اند که نبینم…اما بین خود مان باشد من از زیر دستمال همه چیز را می بینم…!

اینجا هرکس به رشتیه بیشتر بدی کند بیشتر تکریم می شود!!!

اینجا مستقل بودن و مستعد بودن جرم است و چاکر و مخلص بودن افتخار..!

اینجا شبها صدای پچ پچ می آید…! میگویند شهردار رشتیه با مخالفان پیاله می زند…و اسرار شهر هویدا می کند!

و شبها شهردار این شهر خاموش و غفلت زده سر مخالفان و تخریبگران رشتیه بر بالین گذارده و قصه ی حسین کرد شبستری برای شان می خواند..!

دیروز خواستم به جلساتی که دعوت نمی شوم بروم!!

کت تیره ام برایم گشاد شده بود!!

نکند؟!من دارم هر روز کوچک تر و کوچک تر می شوم…!؟

ابتدا اسبم را که یادگار پدرم بود ربودند..! روز دیگر که خواب مانده بودم!! و عجولانه به رشتیه می رفتم شجاعتم را در گنجه ی قدیمی…جا گذاشتم

اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است…

شاید چند صباح دیگر بنچاق اصل و نسبم را برای گرم کردن دست رشتیه ای ها بسوزانند..!

بسیار دوست دارم به مانند قهرمان فیلم “کندو” یک روز صبح تمام شیشه ی پنجره های کدر و غبارآلود این شهر پوچ و توخالی را بشکنم…

اینجا پشت هر دیوار صدای نفس نفس های کسی می آید که دارد تند و تند می لرزد..!

اینجا همه می ترسند..!

یکی از ترس افتادن از اسب…

و دیگری از ترس باج گیرها…

و دیگری از ترس شانتاژ گرها…!

پرتره ی مضحک یک باجگیر حقیر١۵٠ کیلویی که میگویند رییس چند هیئت ورزشی است در خاطرم نقش می بندد بقدری میخندم که دندان هایم می ریزد..! اما اینجا کسی به مضحک ها و دلقک ها نمی خندد!

اینجا آنها و زحمات بی بدیل شان را از ترس مان پاس می داریم!!

راستی نکند “ترس” این یگانه برادر مرگ ؛مسری باشد؟!

اینجا موافقان حقیر و مخالفان تکریم می شوند!

اینجا بر دستان تازیانه زن بیرحم بوسه می زنیم و دست و قلم حامی جان برکف را با هزار ترفند می شکنیم

اینجا شعبه ی دوم رشتیه است …من از رشتیه با شما سخن می گویم..

اینجا بن بست عاشقی ست! و تمام دلبرکان مشکوک

اینجا لباس هایم هر روز برایم گشاد و گشادتر می شوند..!نکند؟! من هر روز کوچک تر و کوچک تر می شوم..!

اینجا من مانند یک گردسوز قدیمی نفتم دارد تمام می شود!

اینجا واژه ی دسیسه در قامت محتسب و دسیسه گر در قامت قهرمان…جایزه می گیرند

اینجا شهر قهرمانان پوشالی ست! اینجا ورود شهامت و شجاعت؛روراستی و درستی ممنوع است!

مثنوی خوان شهر اما می گویند با خران! نرد عشق می بازد!

به کسی نگویید…اما من خودم شبها صدای ضجه های مستانه ی! خرها را شنیده ام!

اینجا هر روز به بهانه ای من کوچک و کوچک تر می شوم اسب را که بردند…مسئولیتم را نیز بردند…! من در شهری که رشتیه باشد هر روز بیکار و بیکارتر می شوم…من اینجا تنها مجنون شهرم

من اینجا مدتهاست که نقاش شده ام و بدون قلم و جوهر و با انگشتانم بر ریگها نقش قدرت و شجاعت می کشم

اینجا رشتیه است…هوا ۵٠درجه زیر صفر…نفس ها همه ابر…شالی ها را اما کسی نمی چیند! میگویند سالهاست که در اینجا بهار نیامده است..!

اینجا رشتیه است…لقمان را در آن به کار گل وا می دارند..!و شیر را با دماغی قرمز!به میهمانی حلقه های آتش  فرا می خوانند!

از وقتی به رشتیه آمده ام غوز دراورده ام…دیروز سایه ی خود را بر دیوار دیدم که مانند پیرمرد خنزرپزری داستان هدایت خموده و کج و معوج شده بود!

اینجا سقف آسمان شهر کوتاه است و ادمها کجکی راه می روند..!

از بس نوشتم بی رمق شده ام!  لقمه ای نان…اما نان بوی نفت می دهد!

عق می زنم…تمام سلولهای تنم می خواهند بالا بیاورند…در خود می پیچم…

صدای پچ پچ می آید…این صدا از وقتی به رشتیه آمده ام تکراری ترین صدایی ست که شنیده ام!

شاید بازهم دسیسه ای در راه باشد..!

هفتم آذرماه٩۵/بهزاد صداقت پور

 

 

برچسب ها: ,
ارسال دیدگاه

logo-samandehi