نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 2520 تاریخ انتشار: ۲۱ / ۰۷ / ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۴
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

“جمعه” مرموزترین روز هفته…! چرا جمعه حرف تازه ای برام نداشت…؟

کودک که بودم همیشه گمان می کردم عصرجمعه بخاطر اینکه فردا باید سر درس و مدرسه حاضر شوم اینقدر غم انگیز و دلگیر است من در مدرسه به غیر از زنگ های ادبیات و انشا…از تمام دروس فراری بودم و تنها عاملی که باعث می شد درس بخوانم…حس اول بودن و بهترین بودنی بود که […]

image

کودک که بودم همیشه گمان می کردم عصرجمعه بخاطر اینکه فردا باید سر درس و مدرسه حاضر شوم اینقدر غم انگیز و دلگیر است

من در مدرسه به غیر از زنگ های ادبیات و انشا…از تمام دروس فراری بودم و تنها عاملی که باعث می شد درس بخوانم…حس اول بودن و بهترین بودنی بود که از همان کودکی در من ریشه دوانده بود…هنوز چهره ی معلم زحمتکش ریاضی با آن دستهای گچی و عینک ته استکانی و نگاه ماشینی در خاطرم مانده که گلوی خود را پاره می کرد تا توجه ما را به درس شیرین! ریاضی جلب نماید اما من لای کتاب ریاضی…کتاب “سه قطره خون” صادق هدایت و ” عصیان فروغ”می خواندم…و هر جمعه غمی به وسعت تمام عالم بر دلم سنگینی می کرد و دلیل آن را نمی دانستم

بعدها بزرگتر شدم و به خدمت سربازی رفتم باز هم جمعه ها و دلتنگی و غصه…! حالا که دیگر درس و مدرسه ای هم در کار نبود؟!

اما باز هیولای جمعه با آن پاهای غول آسا پای بر حلقوم لحظه هایم می فشرد

با شاعران و نویسندگان زیادی آشنا شدم…و جالب این که همه ی ما در یک درد مشترک بودیم “سنگینی و هجمه ی بی امان غم در جمعه …این روز مرموز و پرغصه!”

به جرأت بگویم اگر مرا در اتاقکی بدون ساعت و تقویم حبس کنند هر هفته ” جمعه “را از لحظات سنگینی که یک عمر مرا به حزن و اندوه فرو برده است و ثانیه های نفس گیر و کشدارش میشناسم و تشخیص می دهم…

سالها از دوران کودکی و درس و مشق و مهر و…میگذرد اما هر جمعه کماکان در لحظه هایم “خون جای بارون می چکه”

کاش کسی می آمد و بر این جمعه های خاکستری  رنگ سبز می پاشید…

این جمعه های کابوس وار پیش از من فروغ؛شاملو؛مشیری و…را نیز رنجانده است

باز هم “جمعه” ای دیگر در راه است که به قول شاملو عمرش به هزار سال می رسد…و من مغموم و افسرده از جمعه های پیاپی…این بار لای کتاب های ریاضی و مدیریت دانشگاه…”کلنل دولت آبادی” و ” ایران میان دو انقلاب آبراهامیان” می خوانم و باز هم استادی که تلاش عبث می کند حواس این کودک بازیگوش سربهوا را به انتگرال های ریاضی و تئوری های پورتر جلب نماید…!

کاش استاد می دانست که من دلم فقط شعر می خواهد…و تاراس بولبا و ربه کا و بلندی های بادگیر…

بعدها از روی ناچاری به کار اداری جذب شدم…و باز هم جمعه های غمگین و طولانی…انگار بر تن هر ثانیه سنگ های گران بسته اند…!هر جمعه توان من را تحلیل می برد و در طول هفته نظم و اتوریته ی سازمانی! پشت یک میز مفلوک در اتاقی که نه گل دارد و نه گلدان…! و نه تصویری از پاییز و کوچ عشایر… بر دیوار دارد…و دربچه ای که دائما بسته است…!

آخر چگونه میشود نگاهی که عاشق اقاقی است و صبح ها بجای چای ؛ شبنم از برگ گیاه می نوشد رل یک رئیس اخمو و مقرراتی را بازی کند..! وه که چه تناقض بزرگی!

گاهی به تصویر خود را در آینه خیره میشوم…نکند شبیه آن معلم ریاضی اسیر نگاه سرد و ماشینی شده باشم؟! از این تصور دست و پاهایم یخ می کند و شبیه یک شبح سرگردان میشوم! با ردای سفید بلند و چهره ی بی روح منجمد…

کاش می توانستم تمام کتاب های ریاضی جهان را به آتش بکشم…

حالا من سرشار از پارادوکس های فراوان…جنگ سختی را در درونم به نظاره نشسته ام…و بارها کابوس دیده ام که ” واژه ای هستم که ترانه مرا خط زده است!”

از آخرین باری که باران باریده است ٢۵١ روز میگذرد و من تمام این مدت را عاشقانه به انتظار نشسته ام و هواشناسی این دروغگوی أبدی! باز امروز را هم دروغ گفته است که باران می آید..!

امروز پنج شنبه ای پاییزی است و بازهم جمعه ی دیگری در راهست…

و  “جمعه” حرف تازه ای برام نداشت…

هرچی بود

پیش تر از اینها گفته بود!

٢٢مهرماه ٩۵/بابک طهماسبی

ارسال دیدگاه

logo-samandehi