نرخ ارز و طلا

    در حال بارگذاری ...

نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 17235 تاریخ انتشار: ۱۶ / ۰۸ / ۱۳۹۷ - ۲۱:۱۰
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

بابک طهماسبی /وقتي براي همدمي با اين آدم ها ساخته نشده بودم

وقتي براي همدمي با اين آدم ها ساخته نشده بودم… بابك طهماسبي وقتي صادق هدايت بوف كور رو اولين بار در صد نسخه در هند چاپ كرد شايد اونم حال من رو داشت و فكر مي كرد توي اين دنياي چند ميليارد نفري بيش از صد نَفَر آدم نيستند كه افكار اونو دوست داشته باشند […]

بابك طهماسبي

وقتي براي همدمي با اين آدم ها ساخته نشده بودم…
بابك طهماسبي

وقتي صادق هدايت بوف كور رو اولين بار در صد نسخه در هند چاپ كرد شايد اونم حال من رو داشت و فكر مي كرد توي اين دنياي چند ميليارد نفري بيش از صد نَفَر آدم نيستند كه افكار اونو دوست داشته باشند و نوشته هاشو قبول داشته باشند…

گاهي فكر مي كنم توي جمع اين آدم هاي عجيب و غريب و بي ثبات چي مي خوام؟! وقتي من يه شاعر تنهام كه فقط با كتاب هام و شعرهام دلخوشم

كه اشتباها يه روز عصر توپم افتاده توي حياط همسايه به نام سياست!

وقتي هنوز عصرها مادرم رو از پشت پنجره مي بينم كه با دقت تكه هاي نان را براي پرنده هاي گرسنه ي توي حياط خورد ميكنه…و نعلبكي كوچك رو با دقت مي شوره و آب مي كنه براي گنجشكها…

من چي مي خوام؟! وسط اينهمه آدم سياسي يا بهتره بگم سياست زده…!
هيچكس نمي دونه تاريخ دقيق اون عصر لعنتي رو كه توپ پلاستيكي يه نوجوون پر انرژي و صادق…كه افتاد تو حياط همسايه كه اسمش سياست بود!

از اون روز به بعد حشر و نشر با سياسيوني كه
خودشون هم نمي دونستن از دنيا و آدمهاش چي مي خوان…منو هر روز از شعرهام و دلمشغولي هام دور و دورتر كرد
شعرهام طفلكي ها بغض كرده بودند تو اون عصر
لعنتي …
چقدر دوست دارم دوباره زير اون بيد مجنون مدرسه داريوش محمدي كه باد اونو تا سر حد شكستن پيچ و تاب مي داد اما اون به عشق كلاغي كه بالاي سرش

لونه داشت…تحمل مي كرد قدم بزنمسينوزيتي كه سال ها ازش رنج مي برم حاصل ساعت ها زير باران قدم زدن دوران كودكي و نوجوانيم هست…وقتي حتي صداي زوزه ي دهشتناك باد همه ي مردم رو به خونه مي كشوند من ساعت ها زير باران مي نشستم و “چتر” تنها وسيله اي بود كه ازش متنفر بودم چون منو از باران جدا مي كرد و هرگز و تا به امروز هم چتر نخريدم!

حالا سال ها از اون روزها مي گذره و تنها عايدي من از وفاداري هام و ايستادگي هام پاي آدم هايي كه…جاي زخم يه سيلي هست كه از بهترين رفيقم به يادگار مونده و كينه اي كه با هفت آب هم شسته نميشه…!و اون آدم عشايري درونم كه حاصل زندگي ايلياتي نياكانم هست و دائم فرياد مي زنه…جاي زخم رو فقط با خون مي شورند…

و غزل هايي كه سال هاست با من قهرند…

و كتاب شعرهام كه خاك گرفته اند و دفتر خاطراتم

كه غريبانه گوشه ي طاقچه خاك مي خوره…

و عكس دو نفره با يغما…و غزلي كه به يادگار گوشه

ي عكس به يادگار مونده…

من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم

راهم به قبر و سنگ گرانیت می رسد

هر روز به قتل می رسم و شعر من فقط

به انتشار شعله کبریت می رسد…

١٦ آبان٩٧ / بابك_طهماسبي

ارسال دیدگاه

logo-samandehi