نظر سنجی

عملکرد سایت چگونه بوده است ؟

نتایج

Loading ... Loading ...
کد خبر : 3429 تاریخ انتشار: ۰۸ / ۰۹ / ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۴
Print This Post Print This Post ذخیره فایل ارسال به دوستان

آذر هم آمد اما باران …..این محبوب بدقول نیامد

  آذرماه هم آمد اما باران این یگانه معشوقه ی بدقول اما عزیز نیامد… دلم چون مزرعه ی دیمی که سالها به امید عبور رگه ای آب…چشمش به در خشک شده است تنها و کسل ؛باران را به انتظار نشسته است انگار آسمان هم با همه ی سخاوتش…رحم و مروت از یاد برده است…انگار صدنفر […]

 

آذرماه هم آمد اما باران این یگانه معشوقه ی بدقول اما عزیز نیامد…

دلم چون مزرعه ی دیمی که سالها به امید عبور رگه ای آب…چشمش به در خشک شده است تنها و کسل ؛باران را به انتظار نشسته است

انگار آسمان هم با همه ی سخاوتش…رحم و مروت از یاد برده است…انگار صدنفر آدم عزادار در دلم طبل عزا می کوبند…

از پنجره ی اتاقم آدم های سفله ای را میبینم که جلو روءسا خم و راست می شوند..! در دلم می خندم هی فلانی! مگر چند سال عمر می کنی؟! که بخاطرش …!!!

این سه علامت تعجب بالا همانند سه قطره خون مشهور هدایت علامت دهن کجی ست به هرچه تملق و خاکساری ست به جنس آدمیزاد…

پرنده ای له له زنان از گوشه ی حیاط می پرد…این روزها حتی مرغ باران هم دروغ میگوید! بارها آمدن باران را نوید داده است اما بعد در خلوت…به ریش کبوترها و چلچله های تشنه خندیده است!

یادم هست قدیم تر ها از همان مهرماه باران می بارید…دل ابرهای سیاه مهربان بود

هر صبح پاییز ؛ شبنم با گلدان اقاقی آشتی می کرد و پروانه ای نارنجی رنگ بی ترس از خشک کردن و گذاشته شدن لای کتاب هرگز نخوانده! در اتاقم پرواز میکرد

اما سالهاست که همه چیز رنگ صدرنگی به خود گرفته است و همه چیز مجازی است…هرکس صدها نقاب به چهره دارد و پشت هر ظاهر موجه ای صد دیو کمین کرده است!

من اما به پوچی و دونی این دنیای حقیر و دلقکان دماغ قرمز و مترسکان با قلبی از کاه! می خندم…

و سخت به اینکه آذر بدون باران نخواهد بود مومنم

باران که بیاید…من باز هم “تنها” زیر باران خواهم رفت

باز هم دفتر شعرم را زیر باران غسل تعمید خواهم داد…

باز هم برای کبوتران گرسنه دانه خواهم ریخت…

باران که بیاید…پاییز زمین را برای ورود زمستان عزیز آب پاشی خواهد کرد و باد غزل های فراوان برای باغچه خواهد سرود

آذر ماه است…ندایی در دلم می گوید صدای پای باران می آید

و من بازهم بی چتر و “تنها” زیر باران خواهم رفت…

نهم آذرماه٩۵/بابک طهماسبی

ارسال دیدگاه

logo-samandehi